سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

یا اباعبدالله الحسین (ع)

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود،
گر تو بیداد کنی، شرط مروت نبود

ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی،
آن چه در مذهب ارباب طریقت نبود

خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق،
تیره آن دل که در او شمع محبت نبود

دولت از مرغ همایون طلب و سایه او،
زان که با زاغ و زغن، شهپر دولت نبود*

گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن،
شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود

چون طهارت نبود، کعبه و بتخانه یکیست،
نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود**

حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه،
هر که را نیست ادب، لایق صحبت نبود***.


=========
این شعر را درباره موضوع خودم در این وبلاگ زدم. شاید توضیح چند بیت آن (بر اساس موضوع وبلاگ) بی فایده نباشد:
* این بیت یعنی: برای خواستهای خودتان، به در خانه اهل بیت (علیهم السلام) بروید. به در خانه دیگران رفتن (استفاده از سایر راهها) فایده ای برای آدم ندارد زیرا آنها توانایی انجام کاری برای شما ندارند.
** این بیت دو معنی دارد: اول اینکه «خیر» فقط در خانه عصمت یعنی در خانه اهل بیت علیهم السلام است. در جای دیگری خیری (حقیقی) وجود ندارد. دوم اینکه در خانه افراد عادی، اگر عصمت و تقوا وجود نداشته باشد (گناه انجام شود)، خیرات و فیوضات الهی وارد آن خانه
نخواهد شد و اهل آن خانه لیاقت نگاه لطف ائمه اطهار (علیهم السلام) را نخواهند داشت.
*** در مجلس شاه (اهل بیت عموماً، و امام حسین خصوصاً، که در این وبلاگ طرف حساب خودم قرارشان داده ام) باید جانب ادب را نگهدارید و به مصادیق ادب عمل کنید. این یک نکته کلیدی است،. چون فردی که در مقابل بزرگان ادب به خرج ندهد، لیاقت صحبت و نگاه آن بزرگان را نخواهد داشت. (بزرگترین مصداق ادب، تقوا است).


  

چند بار دشمن بسیار نزدیک شد و چند جنگ روی داد و من حسابی زخمی شدم. اما پایان جنگها به نفع من بود زیرا در آخرین جنگ که دیروز روی داد، دوباره انگار یک نفر که او را نمی دیدم به من گفت: « به خدایت اعتماد کن». من هم از استراتژی « اعتماد به خداوند » استفاده کردم و رسماً و با قاطعیت ناشی از یقین (به قدرت و لطف پروردگار) موضع گرفتم و اعلامیه رسمی دادم که:

من خدایم را عصیان نخواهم کرد.
من به خدایم اعتماد دارم که نیازهایم را از راه درست تأمین کند.
بنابر این نیازی به سرپیچی از دستوراتش ندارم.

وقتی در جنگ تن به تن با دشمن، از استراتژی «اعتماد به خداوند» استفاده کردم، دشمن فوراً پا به فرار گذاشت. انگار در دم ناپدید شد،یا آب شد و به زمین فرو رفت. طوریکه حتی در افق هم اثری از او مشاهده نمی شد.

اکنون، آرامشی عمیق مرا فرا گرفته است.
می توانم حس کنم که دارم زندگی می کنم.
می توانم زیبایی جهان را، زیبایی زندگی را، زیبایی هر چه را که می بینم، حس کنم.
می توانم به وضع اهل و عیال و فرزندانم توجه و رسیدگی کنم، آنها را دوست بدارم و به آنها محبت کنم.
حتی در بیرون از خانه با قامتی برافراشته تر و قدمهایی استوارتر حرکت می کنم.
حس خیلی خوبی درباره خودم دارم.
احساس می کنم از درون پر هستم، نه خالی.
در آینه که به خودم نگاه می کنم، فردی با شخصیت، آرام و مصمم را می بینم که خویشاوند کوه و دریا است...


====================

دیشب، اهل و عیال را با موتور برای خرید بردم. در قسمتی از خیابان که میخواستم تغییر مسیر بدهم، اطراف را خوب نگاه کردم. وسیله نقلیه ای نزدیک من نبود. یک موتوری داشت می آمد اما فاصله اش از من زیاد بود و « قاعدتاً » باید در فرصت کافی ایی که داشت تا به من برسد،مسیر خودش را فقط کمی کج می کرد تا از جلوی من عبور کند و به من نخورد (یک کار خیلی کوچک و ساده). اما نمیدانم حواسش کجا بود که تا زمانی که به من رسید، این کار را نکرد. با چشم خودم می دیدم که مستقیم به طرف ما آمد. تصادف قطعی بود و من انتظارش را می کشیدم. اما در آخرین لحظات انگار کسانی (واقعاً حس کردم دو سه موجود، نه یک موجود)مسیر او را کج کردند.... فقط قسمتی از موتور او به جلوی موتور من خورد. همبن مقدار تصادف هم تکان شدیدی به موتور ما داد که کافی بود تا هر سه نفرمان وسط خیابان نقش زمین شویم. تکان موتور آنقدر شدید بود که از کنترل آن احساس ناتوانی کردم. انگار از ماوراء زمان، محل نقش زمین شدن فرزند و عیالم را به من نشان دادند: درست همانجا (به آن محل نگاه می کردم و در ثانیه هایی که انگار دهها برابر طولانی شده بودند، انتظار وقوعش را می کشیدم). اما تکان موتور کنترل شد و ما نیفتادیم.

همسرم بعداً گفت: این ضربه یک سوم آن ضربه ای بود که « قاعدتاً » باید به ما می خورد (انگار او هم حس کرده بود که این اتفاق، اجزاء نامرئی ایی دارد).
من گفتم: به نظر من، یک پنجم یا یک دهم آن بود.

یا اباعبدالله الحسین (ع)


  

دیگر چه میخواستم؟ خودش پیام داده بود که من دخترم، میخوام با پسرها دوستی سالمی داشته باشم. فوری بهش پیام دادم و صحبتهای اولیه را انجام دادیم. 19 سال داشت. قرار چت بعدی را برای فردا شب گذاشتیم. چیزی را که مدتها به دنبالش بودم داشتم به دست می آوردم. خیلی هیجان داشتم. می دانستم گناه است، اما نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم. خیلی در تب و تاب بودم.

صبح سر کار بودم که دوستم به نزدم آمد تا مشکل موبایلش را حل کنم. در حین کار گفت: «فلانی، محرم نزدیک است. به حسینیه ما کمک نمی کنی»؟
من جواب مشخصی به او ندادم. اما در دلم تصمیم گرفتم 50 هزار تومان به آنها کمک کنم. بعد از اتمام کار، او چند فایل ساعت فلاش را که داشت، برایم بلوتوث کرد. از بین آنها، فایلی را که زمینه اش گنبد حرم امام حسین (ع) بود (لوگوی همین وبلاگ) خیلی به دلم چسبید. آن را به عنوان محافظ صفحه موبایلم تنظیم کردم. (برای دریافت آن، اینجا را کلیک کنید).

فردا صبح رفتم سراغ کیفم که پول بردارم و به دوستم بدهم. یک نفر انگار در دلم گفت: «50 هزار تومان زیاد است. 20 هزار تومان بده. تو این پول را اندک اندک جمع کرده ای برای کارهایی که در نظر داری». اما به خودم نهیب زدم: «من برای امام حسین (ع) کم نمیگذارم. مگر سالی یکبار بیشتر محرم می شود؟» در حالیکه پول را برمیداشتم انگار یکی به من گفت: «تو بیا به خدا اعتماد کن (که نیازت را از راه درست تأمین بکند*) و این کار را رها کن». خطاب به امام حسین (ع) عرض کردم: «آقا، من بد هستم. به خوبی خودت خوبم کن».
این را که گفتم ناگهان آرامش عمیقی را احساس کردم. دیگر حالم حال چند لحظه پیش نبود. از آن آتش هیجانات و تمایلات سوء که مرا احاطه کرده بودند خبری نبود. انگار همه آن آتشها فوری سرد شدند. من میدانستم که خداوند آتش را بر حضرت ابراهیم سرد و گلستان (یا نار کونی برداً و سلاماً علی ابراهیم) کرد. اما نمی دانستم که امام حسین (ع) هم اینکار را می کند. یعنی می دانستم که امام بر هر کاری تواناست اما ندیده بودم. حالا با تمام وجودم گلستان شدن آتش را حس کردم.

با آرامش غیر قابل وصفی (مثل کسی که از بستر تب و بیماری برخاسته باشد و توان خود را هم کاملاً به دست آورده باشد) از منزل خارج شدم و به محل کارم رفتم. پول را به دوستم دادم و آرام در گوش او گفتم: قدر آقایی را که برایش کار می کنی بدان.
... دو سه ساعت بعد، در حین کار، از منزل تماس گرفتند و گفتند: مشکلی که قبلاً وجود داشت و قرار بود حدود چهارصد هزار تومان برایش هزینه کنم، کاملاً مرتفع شده است...

از سر کار که برگشتم، به اینترنت رفتم و برای آن دختر خانم پیام دادم که: میخواستم امشب برای چت بیایم، اما امام حسین (ع) نگذاشت... .


قبل از یاری اباعبدالله (ع) ، من با شیطان در نبردی تن به تن بودم. شمشیر شیطان را بر گردن خودم حس می کردم. زورم به او نمیرسید. اما وقتی یاری اباعبدالله (ع) فرا رسید، احساس کردم دشمنی که تا حالا تن به تن با من میجنگید، از من دور شده و یک کیلومتر عقب نشینی کرده و دیگرش شمشیرش روی گردن من نیست. البته هرازگاهی از راه دور با تیرو کمان تیری به سمت من می اندازد که من هم فوری می گویم « یا حسین » و خودم را در پناه اباعبدالله (ع) قرار می دهم.

این روزها زیاد موسیقی این وبلاگ را با موبایلم گوش می کنم. مخصوصاً هنگامی که تیرهای دشمن به سمت من می آید.
از نظر من و در رابطه با من، این نوحه معنای زیر را دارد:
ای ساقی میخانه: یعنی ای کسی که همه فیضها و نعمتهای الهی به دست تو بر خلائق تقسیم می شود.
من مستم و دیوانه: یعنی من آدم بدی هستم.
با این می جانانه، ما را که برد خانه؟ : یعنی با این لطف و کرم و آقایی که از تو دیده ام، دیگر چه کسی می تواند مرا از آستان تو برگرداند؟
سرمستم و مدهوشم، از عشق تو میجوشم: یعنی من آدم بدی هستم. آمدنم به خاطر خوب بودنم نیست. بلکه این عشق به تو و چیزی که از لطف و کرم و آقایی تو حس کرده ام است که مرا به آستان تو می کشاند.
من جام یداللهی از دست تو می نوشم: یعنی من نیازهای خودم را نه از راههای سوء به رهبری شیطان، بلکه از دست مبارک تو میخواهم دریافت کنم.
هر کس به کسی نازد، ما هم به تو می نازیم: یعنی هر کسی چیزی را سرمایه کارش و رسیدن به خواسته هایش قرار داده است. سرمایه ما هم برای رسیدن به خواسته هایمان، تویی.


بگو حسین

*: اشتباه نشود. منظورم ازدواج اول نیست. بلکه تکمیل نعمت و ازدواج دوم است.


  
   مدیر وبلاگ
ساعت به وقت کربلا
أنا منصور من عند ابا عبدالله (ع) علی اعداء الله.
خبر مایه
آمار وبلاگ

بازدید امروز :9
بازدید دیروز :16
کل بازدید : 28315
کل یاداشته ها : 17


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ