سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
تبلیغات در پارسی بلاگ

وقتی مایل به انجام چت ناسالمی می شوم، ساعت آخر عمرم در نظرم مجسم می شود طوریکه انگار دارم فیلم سه بعدی آن را کنار خودم می بینم:

در بستر خوابیده ام. اطرافیانم دور و برم هستند. من که در آستانه خروج از دنیا قرار دارم چیزهایی را می بینم که آنها نمی توانند ببینند:
روبروی من (در همین اتاقی که خوابیده ام) دیوار نیست بلکه گودال بزرگی به ابعاد چندین متر و عمق شاید 10 متر وجود دارد. این گودال کاملاً پر از آتش است. به این صورت که آتش بزرگی در ته گودال روشن است که شعله هایش تا لبه گودال زبانه می کشد. هر چه به لحظه خروجم از دنیا نزدیکتر می شوم، در می بابم که ابعاد این گودال بزرگتر از آن چیزی است که لحظات قبل می دیدم. حالا می بینم که این یک گودال نیست. بلکه پرتگاهی است بی انتها. اصلاً ته ندارد. معلوم نیست این آتشی که در آن است، منشأ اش کجاست. فقط شعله ها و زبانه های آن که بالا می آید قابل مشاهده است. این آتش مثل آتش های دنیا فقط سوزان نیست، بلکه سیاه است مثل قیر مذاب، چرکین و گند است، بدتر از گندترین چیزی که در دنیا هست...

دو نفر مأمورند که مرا به سمت این آتش ببرند و با صورت در آن بیندازند. آنها کناری منتظر ایستاده اند، چون هنوز وقتش نشده است. هنوز دقایقی باقیست....

اطرافیانم، اینها را نمی دانند. آنها ظاهراً فقط نگران وضعیت جسمی من هستند. در حالیکه من اصلاً نگران جسمم نیستم. میدانم که کاری از دستشان بر نمی آید لذا تا حالا از آنها کمکی نخواسته ام. هر چه سعی می کنم حرفی بزنم و بگویم: « خدایا! من اولیاء ات را دوست می داشتم، حسین را، عباس را، اصغر را، رقیه را، نائب ولی ات سید علی خامنه ای را، من دلم با آنها بود گرچه کارهایم زشت بود، من از پیشرفت و موفقیت دینت خوشحال می شدم، همیشه از دشمنان دینت کینه و بغض به دل داشتم و یاران دینت را دوست می داشتم و با دشمنانشان دشمن بودم. من حتی به دلم اجازه نمیدادم تا کسانی را که یاران دینت را دوست ندارند، دوست بدارد.... » اما دهانم باز نمی شود و قادر به تکلم نیستم.

این پرتگاه پر از آتش، چیزی است که جلوی روی من است. پشت سرم را هم می بینم:
سالیانی از خروج من از دنیا گذشته است... فرزندانم، در راههای انحرافی افتاده اند. آنها انسانهای درستکار و سالمی نشدند... در زندگی آنها از خوشبختی و سعادت اثری نیست. آنها تحصیلاتی ندارند و در زندگی به هیچ جا نرسیدند. در زندگی خانوادگی شان اثری از مهر و محبت نیست، مشاجرات و دعواها تمامی ندارد. آنها با انواع گرفتاریها درگیرند. در حالیکه فرزندان کسانی که می شناختم خیلی سعادتمندترند یا لااقل اینقدر بدبخت نیستند.

نیازی نیست کسی به من چیزی بگوید. خودم می دانم که عامل بدبختی بچه هایم خودم هستم. می توانست وضعیت آنها اینطور نباشد. می شد آنها زندگی سعادتمندانه و خانواده پر مهر و محبتی داشته باشند. مورد علاقه مردم باشند و منشأ خیر برای دیگران باشند. بدبختی فرزندانم ناشی از زشت کاری های خودم است. کارهای زشنی که از یک جای ساده مثل چت کردن شروع شد و به تدریج...

روزی که بچه هایم از دنیا خارج شوند و به جهانی که من به آنجا میروم بیایند، حقیقت را خواهند فهمید و از من شاکی خواهند شد. آنها مرا مسئول همه بدبختی های خودشان خواهند دانست...

این آن چیزی است که من پشت سر خودم باقی گذاشتم. کسی مقصر نیست جز خودم. خدا در دنیا دو راه قرار داده بود: راه یک باغ سرسبز و پر از گل و پرنده های خوش آواز، و راه این پرتگاه پر از آتش. من خودم حرف آن کسی که مرا دعوت می کرد تا به باغ سرسبز بروم گوش نکردم و به حرف کسی گوش دادم که میخواست مرا و فرزندانم را از راه باغ سرسبز دور کند و به سوی گودال آتش ببرد. حالا او با آن قیافه هولناک و دیو مانندش مرا - که قرار است در آتش انداخته شوم - نگاه می کند و لبخند رضایت میزند.

آن دو مأمور منتظر لحظه موعود ایستاده اند. هنوز دقایقی باقی مانده است...

««مولای من! من بی چاره ام. کاری از دستم بر نمی آید. مرا دریاب»».


  

فهمیده ام ما وقتی گناه انجام می دهیم که برخی چیزها را فراموش کرده باشیم. تا این فراموشی اتفاق نیفتد، زمینه انجام گناه فراهم نمی شود. تا "حسین" را فراموش نکنی، نمی توانی گناه کنی. باید برای یک لحظه هم که شده حسین را فراموش کنی، او را ندیده بگیری، به او پشت کنی (تا جلوی رویت نباشد که ببینی اش) و گرنه گناه انجام نمی شود. آخر نور و تاریکی که یک جا با هم جمع نمی شوند. (حالا اینکه چه چیزی نشانت می دهند و چگونه فریبت می دهند که حاضر میشوی برای یک لحظه هم که شده، حسین را، پسر زهرا (س) را، امام را، فراموش کنی، خود حدیث مفصلی است و جای بررسی زیادی دارد...)
وقتی در وسط گناه، حسین به یادت می آید، دیگر قادر به ادامه دادن نیستی. مگر می شود چراغ روشن شود و تاریکی همچنان باقی بماند؟

و این یادآوری، خود به خود و بدون علت نیست. این پیکی از جانب حسین است که سراغ تو آمده است. نه برای اینکه از تو یاری بخواهد، آن مال محرم 61 هجری بود.بلکه پیک فرستاده تا تو را از اسارت شیطان نجات بدهد. تا به تو بگوید که خدای خوبی داری که با وجود او نیازی به شیطان نداری. پس به خدای خوبت اعتماد کن.

لطف و آقایی را می بینی؟ تو به حسین پشت کردی. نه یکبار، بلکه بارها. اما او پیکش را دنبال تو فرستاد. فکر نکن این از خوبی توست. نه. خودت می دانی که آدم خوبی نیستی. این فقط لطف و کرم و آقایی زاده زهرا (س) است.

عزاداری اباعبدالله الحسین (ع) 


  
   مدیر وبلاگ
ساعت به وقت کربلا
أنا منصور من عند ابا عبدالله (ع) علی اعداء الله.
خبر مایه
آمار وبلاگ

بازدید امروز :9
بازدید دیروز :16
کل بازدید : 28315
کل یاداشته ها : 17


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ