سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

احساس خاصی دارم. چیزی شبیه به تنهایی، غربت، دور بودن از دوستان، ... احساس می کنم در یک بیابان پهناوری هستم که هیچ کسی، هیچ خانه ای، هیچ جنبنده ای، هیچ درخت یا گیاهی هیچ موجود زنده ای حتی در دور دستها هم در آن نیست. افقی قابل دسترسی حتی در وهم و خیال، هم برای این بیابان قابل تصور نیست. حس بدی است.
«تنهایی» حسی است که به محیط پیرامون انسان و روابط انسان با آن محیط برمیگردد. اما این حس انگار یک جور خاص تنهایی است که از ذات آدم سرچشمه می گیرد. البته باز جای شکر فراوان دارد که این حس هر چه باشد، حس عذاب نیست. تنهای تنها در بیابانی بی حد بودن، بی نهایت درجه بهتر از معذب بودن در آتش یا روبرو شدن با گرگهای درنده است.

تنها وقتی که مشغول قرائت قرآن هستم، این حس را ندارم. آیات قرآن، کلماتش، انگار تنهایی را از من می زدایند. نمی دانم این کلمات چه خاصیتی دارند و چرا. اما حسم به من می گوید که اینها تنها چیزی هستند که می توانند این احساس غربت عمیق و ذاتی را برطرف کنند. دوست ندارم قرائت قرآن تمام شود. کاش میشد همیشه در حال قرائت قرآن باشم. وقتی محدودیتهای ماده و لوازم آن، باعث می شوند که قرائت را خاتمه بدهم، دوباره خودم را در همان بیابان حس می کنم.

چه بار سنگینی است زندگی. از یک طرف حس تنهایی فوق، یک حس بنیادی به نظر می رسد که هیچ چیزی نمی تواند آن را از آدم بزداید مگر اینکه انسان را دچار غفلت کند تا این حس را فراموش کند. از سویی دیگر، آنقدر باید به فکر دیگران باشی که اصلاً فرصتی برای فکر کردن به خودت و امور و شئون خودت نمی یابی. ما در مقابل دیگران مسئولیم. دیگرانی که ممکن است همچون پدر و مادر و زن و فرزند به ما نزدیک باشند، یا آنقدر دور باشند که حتی هیچوقت آنها را ندیده باشی. باید به فکر همه مسایل آنها باشی. هر کاری از دستت بر میاید. نه فقط در عمل، بلکه باید حتی در افق بسیار گسترده تر وهم و خیال هم دنبال حل مسایل آنها باشی:  اینجا حوزه لا یکلف الله نفس الا وسعها1 نیست، قلمرو لعلک باخع نفسک2است، و در این میان... خودت... اولین چیزی است که باید فراموش شود، ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه3.

چه بار سنگینی است زندگی. جایی برای شاد بودن وجود ندارد. تنها محلی که برای «شادی» قابل تصور است، «بهشت» است. وگرنه دنیا جای شادی نیست. حالا ممکن است در زمان ظهور، یا در زمانهایی که ولی معصوم خدا در جامعه حضور محسوس و مشخص داشته است، نگریستن به چهره وی، انسان را شاد بکند. و گرنه حالت دیگری برای شاد بودن در این جهان تصور نمی کنم.

شادی در این دنیا ممکن نست. اما به خاطر زندگی و لوازم آن، مجبور هستی با چهره باز و خندان با زن و بچه ات، با دوستان و با مردم روبرو شوی و با گفتارت شادی را در دلهای آنها بکاری (این قسمتی از همان مسئولیتی است که در مقابل آنها داریم). اما حقیقت این است که این فقط در ظاهر توست. احساس حزن و تنهایی و غربت، لحظه ای از قلبت جدا نمی شود.... و همین مدام وجود دارد تا زمانی که انسان وارد بهشت بشود (یا شاید هم بهشت در همین دنیا تحقق یابد).

حالا معلوم می شود که چقدر لحظه رفتن از این دنیا، لحظه خوبی است. چه مفهوم شیرینی.

حقیقت این است که مرگ، چیزی است که شاید هیچ چیزی ذاتاً از آن شیرینتر و لذیذتر نباشد. اما این ماییم که با اعمال و رفتار نامناسب خودمان، این حلوای شیرین را ، این گل زیبای دلفریب را، چون اژدهایی برای خودمان ترسناک و دلهره آور می کنیم. (فألقاها فاذا هی حیّة تسعی. قال خذها و لاتخف. سنعیدها سیرتها الاولی4).

رفتن، شیوه های گوناگونی دارد، هر کسی جوری می رود، اما من بهترینش را می خواهم. خودم که لیاقت و آبرویی ندارم. وجودم پر از ظلمات بعضها فوق بعض5است به گونه ای که سر به اذا أخرج یده لم یکد یراها6 می سایم. اما یار، کریم است. حالا که یار کریم، است، من هم جسارت می کنم و شهادت را می خواهم....

هر وقت تلویزیون چیزی از شهادت پخش می کند، یا مقام معظم رهبری جمله ای در این باره می فرمایند، مثل بچه کوچکی که شکلاتی را دست بچه های دیگر می بیند و از مادرش بهانه آن را می گیرد، من هم دوباره بچه می شوم و بهانه میگیرم....
من شیوه امروزی اش را، یعنی همان ..... را دوست دارم.

همیشه معتقد بوده ام که انسان باید همت عالی داشته باشد. امروز هم که میلاد حضرت امام موسی ابن جعفر علیهما السلام است. کسی را رد نمی کنند. (نمیدانم چرا فرزندان موسی ابن جعفر (ع) را اینقدر زیاد دوست دارم!)

1. سوره بقره، آیه 286
2. سوره شعرا، آیه 3
3. سوره احزاب، آیه 4
4. سوره طه، آیات 20-21
5. سوره نور، آیه 40
6. سوره نور، آیه 40


   مدیر وبلاگ
ساعت به وقت کربلا
أنا منصور من عند ابا عبدالله (ع) علی اعداء الله.
خبر مایه
آمار وبلاگ

بازدید امروز :15
بازدید دیروز :13
کل بازدید : 29183
کل یاداشته ها : 17


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ