سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
1 2 >

شخصی را دیدم... پس از چند لحظه فهمیدم نامش "غلامحسین" است....

آرزویی در دلم جوانه زد:

نه اینکه من آرزو کنم که غلام حسین (ع) باشم.... نه!

من کجا و این مقام کجا؟

غلامان حسین (ع) اشخاصی بسیار بلند مرتبه و پاک اند....


آرزویم این بود:

ای کاش ، من غلام غلامان امام حسین (ع) بشوم.

 

میگویند امام حسین (ع) یک غلام سیاهپوست داشتند که در روز عاشورا شهید شده....

اگر من غلام غلام غلام آن غلام امام حسین (ع) بشوم ، بر همه آسمانها فخر فروشی می کنم.

 

زندگی ، راهی است پر از خطرات...

برای آنکس که سر در خط حق داشته باشد ، راه صاف است و پر از باغستان....

برای ما افراد کوته دست ، راهی است پر از دره ها و پرتگاهها و ...

نمیدانم در این راه زندگی ، آیا به نقطه هدف میرسم یا در یکی از دره های وسط راه سقوط می کنم؟

تا کنون که بسیار زمین خورده ام... همه جایم زخمی است.... لباسهایم پاره...


آیا به نقطه هدف نهایی زندگی میرسم؟

نقطه ای که سراپایم سرخ و سرم بر دامان امامم باشد

و آخرین نفسم را برای گفتن این جمله به کار ببرم: أرضیت عنّی یا این زهرا؟

 



  

آقا جان سلام.

آقا شما حق دارید نیایید....

ما صدها بار عهد می بندیم ولی عهد می شکنیم.

همان کاری که مردم کوفه با جد اطهرت کردند.

آقا وقتی ما کاری بکنیم که مردم کوفه کردند، پس ما هم "اهل کوفه" هستیم.

 

آقا همچنان که آمدنتان ، لطف است برای همه عالم ،

نیامدنتان هم لطف است برای امثال من....

لطفی که باعث می شود مردود شدنمان به تأخیر بیفتد...

لطفی که به ما مهلت بیشتر می دهد شاید بیشتر تلاش کنیم و قبول شویم....

 

آقا جان دوست دارم یار شما باشم.

اما  قبولی در درس"قلب" تنها کافی نیست.  برای قبول شدن ، نمره سایر دروس هم شرط است.

باید بتوانم با دست و جوارحم یاری کنم.

من که توان ایستادن بر سر یک عهد را ندارم....

چگونه می توانم یار "امام" باشم؟

آقا نکند مهلت ما تمام شود و ما در این امتحان نمره قبولی نیاریم؟

 

گرچه این روزها شما آنقدر تنهایید که حتی دانش آموز ضعیفی چون من هم ممکن است در شمار یارانتان به حساب آید.

آخر این روزها .... خیلی از آنهایی که مدتها محل رجاء بودند...

در خیلی از امتحانات سخت ، نمره بالا گرفته بودند،

همسنگران قدیمی نائبت ، ...در امتحانات جدید ، با موی سفید رد شدند.

قسمت شان  مردودی با موی سفید بود که خجالتش بیشتر است.

تکرار تاریخ طلحه و زیبر... اثبات می کند که ملاک ، حال فعلی افراد است ، نه سوابق درخشان.

اثبات می کند که هر روز ، روز امتحان است.... امتحان هر روز سختتر از دیروز .... هیچ کس نباید خیالش راحت و مطمئن باشد که قبول می شود.

 

آقا می بینی این روزها چقدر نائبت تنهاست؟ چقدر از دست همسنگرهای قدیمی اش اذیت می شود؟

اما با آن حلم الهی ، با آن ستاریت الهی ، با آن صبر الهی ، با آن رأفت الهی ، که دارد و همین هم نشان آشکار ولایت اوست... باز هم مهلت ، باز هم مدارا... بسان جد اطهرش علی (ع).

رهبری و فتنه 88

آقا ما "یار" ات نیستیم. "بار" ات هستیم.

آقا جان ! دست شکسته وبال گردن است. این از لوازم اصل ولایت است.

آقا  شما ولی هستید. نه فقط ولی ما ، ولایت بر همه کائنات دارید.

به جان مادرت قسم ، من را در یاری کردنت یاری کن. صلاحیت یاری کردنت را به من بده.

کاری کن قلب نازنین نائبت "همیشه" از من خشنود باشد.

دعا کن که سرانجام کار ما "پرواز سرخ" پیش روی نائبت باشد.


  

کربلا، چیزی نیست که در سال 61 هجری در نینوا اتفاق افتاده باشد.

کربلا، یک امر جریان دار و همیشگی در عالم است. آنی از آنات زمان وجود ندارد مگر اینکه کربلا را در بطن خود دارد. آنچه در سال 61 هجری در نینوا اتفاق افتاد، تجلی تام و کامل آن در لباس محسوس و در حوزه اجتماعی بود.

سرت را به هر طرف بچرخانی، به هر امری نظر کنی، کربلایی در آن هست، انگار همان هو معکم أینما کنتم است. چرا همان نباشد؟ که حسین (ع) خون خداست.

من صدای هل من ناصر امام را، همیشه از درون خودم میشنوم.....

گاهی حر میشوم، گاهی هم ....

نمیدانم در لحظه آخر ، که لحظه تعیین کننده ابدیت من است، چگونه خواهم بود.

نمیدانم مجموع نقشهایی که در این "کربلا" های ساری و مکرر در وجودم ایفا میکنم، به کدام طرف مایل خواهد شد.

فعلا، محبت این شخص - که حلقه آخر زنجیره صالحان است - پرچم راه است و ضابطه نجات:
سید علی خامنه ای


  

چرا برخی مردم، در برابر تعدد زوجات و ازدواج دوم (دائم یا موقت)  چنان موضعی می گیرند که در برابر کافر حربی هم چنین موضعی نمیگیرند؟
والله برای این افراد، هر گونه گناه، حتی کبیره، بسیار راحتتر است تا پیمودن مسیر شرعی تعدد زوجات.
مگر مسلمان نباید تسلیم امر خدا باشد؟ یا مگر خداوند در قرآن نفرموده است:
فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِّنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً.
بعنی:
پس نکاح کنید با آنچه دوست دارید از زنان، دو تا، و سه تا، و چهارتا، و اگر ترسیدید که رعایت عدالت نکنید، پس یکی. 

توجه شود که خداوند اول می فرماید دو تا، بعد می فرماید سه تا، بعد می فرماید چهارتا، و در آخر می فرماید: اگر ترس دارید که رعایت عدالت نکنید پس یکی.


برای آنهایی که با تمسک به معانی بسیار سخت برای واژه عدالت، آن را غیر قابل احراز برای افراد عادی می دانند و به این وسیله، آیه فوق را تعطیل می کنند:

در کتاب کافى از نوح بن شعیب و محمد بن الحسن روایت شده است که ابن ابی العوجاء از هشام بن حکم پرسید مگر خدا حکیم نیست؟
هشام گفت: بله، خداوند احکم الحاکمین است.
ابن ابی العوجاء گفت: به من خبر ده از آیه،«فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِّنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً.»«ازدواج کنید با آنچه که خوش آید شما را از زنان دو و سه و چهار و و اگر بترسید که عدالت را پیشه خود نکنید پس یکى را به ازدواج خود درآورید.»مگر این حکم قرآن نیست؟
هشام گفت: بله
ابن ابی العوجاء گفت: پس به من خبر ده از آیه،«وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا اَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النَّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلاَ تَمِیلُوا کُلَّ الْمَیْلِ فَتَذَرُوها کَالْمُعَلَّقَةِ.»«و هرگز نمی توانید بین زنانتان عدالت را رعایت نمایید اگر چه بسیار علاقه به رعایت اعتدال علاقه داشته باشید...»کدام حکیم به این گونه سخن می گوید؟
هشام جوابى نداشت.از همین رو به مدینه نزد حضرت صادق(علیه السلام) آمد و ماجراى خود را باز گفت.
حضرت فرمود: اینکه خدا می فرماید:«فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ...»مقصود عدالت در نفقه (خرج زن) است و اینکه می فرماید:«وَ لَنْ تَسْتَطیعوا اَنْ تَعْدِلُوا...»مقصود عدالت در محبت است.
چون هشام این جواب را به ابن ابی العوجاء رسانید، وى گفت: به خدا این جواب از خودت نیست.

 

یادم نمیرود شخص مسلمانی!!! به من گفت: من مایملک خودم را همین حالا به عنوان ارث بین فرزندانم تقسیم کردم تا پس از من دعوایی در کار نباشد. به همه پسران و دخترانم سهم یکسان دادم.
گفتم: ولی خداوند در قرآن فرموده است: للذکر مثل حظ الانثیین. یعنی سهم ارث زن، نصف مرد است.
گفت: من کاری ندارم، من به همه مساوی دادم.
با خودم فکر کردم: این شخص یا فکر کرده خداوند در حق زن ظلم کرده، یا فکر کرده خداوند نمیدانسته و اشتباه کرده. لذا خودش که خودش را عاقل و عادل می دانسته، این اشتباه (نعوذبالله) خداوند را تصحیح کرده و به همه فرزندانش سهم مساوی داده است! حالا از نظر شرعی، باید چنین فردی را مسلمان دانست؟ کسی که چنین گمانی نسبت به خداوند دارد و سخن خداوند را رها می کند و به صلاحدید خودش عمل می کند، هر چه در عبادت بکوشد، آیا فایده ای می برد؟

به همه این افراد باید گفت: لاتموتن الا و انتم مسلمون!

به نظر حقیر، با توجه به اهمیت مسأله جنسی که مورد تأکید روانشناسان هم هست، همانطور که اکنون بسیاری از معظلات آشکار و پنهان جامعه ما در این حوزه قرار دارد و یکی از شاهراه های نفوذ دشمن که برای سست کردن ایمان جوانان ما سرمایه گذاری کلانی روی آن کرده است همین مسأله است، جامعه ما سالم نمی شود و در برابر تهاجم فرهنگی دشمن ایمن نمی شویم مگر زمانی که دید ما نسبت به مسأله جنسی، دقیقاً طبق تعالیم اسلام و دستورات قرآن کریم باشد.

 

برای اطلاع از نظرات اسلام درباره مسأله جنسی، مطالعه این مقاله (کاری تحقیقی از دانشگاه امام صادق علیه السلام) را به خوانندگان محترم پیشنهاد می کنم.

 

اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنَا صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ غَیْبَةَ وَلِیِّنَا

وَ کَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا،

وَ شِدَّةَ الْفِتَنِ بِنَا وَ تَظَاهُرَ الزَّمَانِ عَلَیْنَا

فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَعِنَّا عَلَى ذَلِکَ بِفَتْحٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ وَ بِضُرٍّ تَکْشِفُهُ

وَ نَصْرٍ تُعِزُّهُ وَ سُلْطَانِ حَقٍّ تُظْهِرُهُ

وَ رَحْمَةٍ مِنْکَ تُجَلِّلُنَاهَا وَ عَافِیَةٍ مِنْکَ تُلْبِسُنَاهَا

بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.


الحمد لله من اول الدنیا الی فنائها

و من الآخرة الی بقائها

و الحمد لله علی کل نعمة

و استغفر الله من کل ذنب و اتوب الیه


---------------------------
این متن، ربطی به نظرات برخی خواهران محترمه، نداشت. صرفاً یک درد دل بود که دیگر باره تکرار نخواهد شد.


  

فکر نمی کنم لحظه ای شیرینتر و خوشتر از لحظه شهادت وجود داشته باشد. البته اینطور هم نیست که لحظه شهادت، هیچ بدی و اندوهی نداشته باشد. بلکه شهید در لحظه شهادتش از اینکه دیگر حضور ندارد و نمی تواند (بر حسب ظاهر) با دشمنان دین خدا بجنگد و اولیاء دین خدا را یاری کند، بسیار اندوهگین است. اندوهی عمیق و جانفرسا که شاید همه شیرینی شهادت را محو کند. او تنها درخواستی که در آن عالم در آن لحظه از خداوند دارد، بازگشت دوباره به دنیا برای شهید شدن دوباره است...

البته حسب اخباری که از شهدا به ما رسیده، شهدا پس از شهادتشات در آن عالم نیز همچنان دین خدا و سربازان دین خدا را یاری می کنند.... متوجه این مسأله که شدم، از اندوهم کاسته شد و احساس میکنم سعادت همه جانبه که هیچ بدی و اندوهی در آن نباشد قابل تحصیل است.

دوستی همه جانبه با دوستان خدا و یاوران دینش و دشمنی همه جانبه با دشمنان دین خدا، مهمترین اصل در زندگی ماست. چه احساس نیاز بکنم و دنبال تعدد زوجات (ازدواج دوم، ازدواج موقت با خانمهای مطلقه - اگر مورد مناسبی پیدا شود - ، ...) باشم و چه نباشم، این خط قرمز ماست که ان شاء الله تحت هیچ شرایطی از آن نخواهیم گذشت و لو بلغ ما بلغ.


  

می خواهم بروم مسجد محل نماز بخوانم.... این کاری است که آن را خیلی دوست دارم...

می خواهم در جمع نمازگزاران باشم... جزء نمازگزاران باشم... اطرافیانم، نمازگزاران باشند...

همیشه با نمازگران، با آنهایی که به مسجد می آیند، احساس برادری می کرده ام.... قلبم همیشه به من می گوید که برادران حقیقی من اینها هستند...

قلبم همیشه به من می گوید که خانه اصلی من مسجد است، نه خانه ای که در آن سکونت دارم...

می خواهم اما نمی شود.

 

 

می خواهم آدم بشوم.

دنبال همه چیز (البته همه چیزهای ممدوح و مباح) رفته ام جز این یکی.

وقتش دیگر دارد می رسد... عدد ها دارند کامل می شوند!

البته آن را گذاشته ام برای بعد از ... ، اگر خدا توفیق بدهد.

کار ساده ای نیست... اصلاً سخت ترین کار دنیاست... در عین سادگی، سخت است. سخت تر از رتبه اول شدن در کنکور سراسری و آسان تر از خوردن یک جرعه آب... مسأله عجیبی است.

مردم عمدتاً آن را به فراموشی سپرده اند. کسی را ندیده ام که حتی این موضوع به ذهنش خطور کرده باشد که "باید آدم بشود".

مردم در فکر نان اند و شهرت. خوبهایشان البته. بدهایشان که طور دیگری اند. ما اصلاً بدهایشان را داخل در آدم حساب نمی کنیم که بخواهیم درباره شان حرف بزنیم.

خیلی ها در اصل حیوانند. حیوانی به شکل انسان. گاهی که بعضیهایشان را می بینم، قلبم واکنشی می دهد و احساسی در قلبم ایجاد می شود کانه خود ابلیس را دیده ام.... نمونه اش آخرین باری که در اتوبوس بودم و دیدم که آن مرد 30 ساله با دختری دوست شد... البته خود دخترک ، آدم خوبی نبود خیلی سبک بود... دوست داشتم هر دوتایشان به دیار عدم بروند (البته اگر قابل هدایت نباشند)... خیلی ناراحت بودم که کاری نمی توانم بکنم... خلاف شرع بیخ گوش من؟ اصلاً برایم قابل قبول و تحمل نبود. اما شرایط جامعه طوری است که هیچ ارگان دولتی از آدم حمایت نمیکند تا جلوی اینها را بگیرد. پارسال بود که رفتم سپاه، با خود مسئول اطلاعاتش صحبت کردم تا به مسأله مشابهی (ارتباط زن شوهر دار با یک دانشجوی مجرد) رسیدگی کنند. گفت: ولشان کن. حتماً آن زن خودش جنسش خرابه. ما فقط دنبال کارهای تیمی می رویم...
دو نفری جوری مرا سئوال پیچ کردند و با لحنی صحبت می کردند که انگار من متهم بودم!!!! من که برای درخواست رسیدگی به یک مورد خلاف شرع به آنجا رفته بودم، بر خلاف انتظارم در موقعیتی قرار گرفتم که کارم شده بود دفاع از خودم در برابر هجمه های پی در پی آن دو نفر!!!

چند سال پیش باز رفتم سپاه (در شهر دیگری)، با یک سرهنگی صحبت کردم. گفتم اطلاع واثق دارم فلان جا افرادی جمع شده اند دارند قمار می کنند (در آن حد که خانواده هایی را بدبخت می کند) .... گفت من هم مثل تو ناراحتم. اما کاری نمی توانم بکنم. در دلم بهش گفتم: تو زیر کولر پشت میزت بنشین و چایی ات را بخور و روزنامه ات را بخوان یا نوار نوحه آهنگران را گوش بده و حقوقت را بگیر! دلت خوش است به سابقه جبهه ات و درجه سرهنگی ات...

منظورم این است که جامعه اکنون ما، برای پاسداری از حریم شرع در جامعه (امر به معروف و نهی از منکر)، متولی ندارد. مثالش همان دو نفر در آن اتوبوس. همه قرار مدارهایشان را با هم گذاشتند... وزارت مقدس فرهنگ و ارشاد هم کارش فقط مجوز دادن یا ندادن به روزنامه ها و فیلمها است. چکار دارد به حجاب زنها در خیابان که هر سال نسبت به سال قبل روسری شان عقب تر می رود؟؟ اوج همت شان زدن چند تابلو با مضمون حجاب باشد، یا برگزاری همایشی در زیر یک سقف با چند ده نفر معدود که خودشان اگر همایشی هم در کار نبود، اهل رعایت بودند.... اما خارج از سقف و زمان همایش... در متن زندگی عملی مردم... کسی دلش برای وضع دین نمی سوزد.


  

چه بگویم از کرم کریمان؟
چه بگویم از یاری یاران؟
چه بگویم از بنده نوازی و ستار العیوبی و غفار الذنوبی رب الارباب و اولیاء او؟
چطور بگویم که بزرگی آن بزرگان بیش از آن حد بود که در توهم ما میگنجید؟
یا چه کلماتی بگویم که بدی و سیاهی و زشتی ما را به رویمان نیاوردند و ما را در جمع دوستان خویش پذیرفتند و در محفل ضیافت خود راه دادند؟

نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان ***** هر چه کردیم، به چشم کرمش زیبا بود

سالروز میلاد آقا امام حسن عسکری (ع) بر همگی مبارک باد. همچنان که ما در دریای برکتش غوطه ور شدیم و این هنوز قطره ای از دریای لطف لطیف یار است.

مقام معظم ولایت مطلقه فقیه

 

مقام معظم ولایت مطلقه فقیه

دولت پیر مغان باد که باقی سهل است...


  

احساس خاصی دارم. چیزی شبیه به تنهایی، غربت، دور بودن از دوستان، ... احساس می کنم در یک بیابان پهناوری هستم که هیچ کسی، هیچ خانه ای، هیچ جنبنده ای، هیچ درخت یا گیاهی هیچ موجود زنده ای حتی در دور دستها هم در آن نیست. افقی قابل دسترسی حتی در وهم و خیال، هم برای این بیابان قابل تصور نیست. حس بدی است.
«تنهایی» حسی است که به محیط پیرامون انسان و روابط انسان با آن محیط برمیگردد. اما این حس انگار یک جور خاص تنهایی است که از ذات آدم سرچشمه می گیرد. البته باز جای شکر فراوان دارد که این حس هر چه باشد، حس عذاب نیست. تنهای تنها در بیابانی بی حد بودن، بی نهایت درجه بهتر از معذب بودن در آتش یا روبرو شدن با گرگهای درنده است.

تنها وقتی که مشغول قرائت قرآن هستم، این حس را ندارم. آیات قرآن، کلماتش، انگار تنهایی را از من می زدایند. نمی دانم این کلمات چه خاصیتی دارند و چرا. اما حسم به من می گوید که اینها تنها چیزی هستند که می توانند این احساس غربت عمیق و ذاتی را برطرف کنند. دوست ندارم قرائت قرآن تمام شود. کاش میشد همیشه در حال قرائت قرآن باشم. وقتی محدودیتهای ماده و لوازم آن، باعث می شوند که قرائت را خاتمه بدهم، دوباره خودم را در همان بیابان حس می کنم.

چه بار سنگینی است زندگی. از یک طرف حس تنهایی فوق، یک حس بنیادی به نظر می رسد که هیچ چیزی نمی تواند آن را از آدم بزداید مگر اینکه انسان را دچار غفلت کند تا این حس را فراموش کند. از سویی دیگر، آنقدر باید به فکر دیگران باشی که اصلاً فرصتی برای فکر کردن به خودت و امور و شئون خودت نمی یابی. ما در مقابل دیگران مسئولیم. دیگرانی که ممکن است همچون پدر و مادر و زن و فرزند به ما نزدیک باشند، یا آنقدر دور باشند که حتی هیچوقت آنها را ندیده باشی. باید به فکر همه مسایل آنها باشی. هر کاری از دستت بر میاید. نه فقط در عمل، بلکه باید حتی در افق بسیار گسترده تر وهم و خیال هم دنبال حل مسایل آنها باشی:  اینجا حوزه لا یکلف الله نفس الا وسعها1 نیست، قلمرو لعلک باخع نفسک2است، و در این میان... خودت... اولین چیزی است که باید فراموش شود، ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه3.

چه بار سنگینی است زندگی. جایی برای شاد بودن وجود ندارد. تنها محلی که برای «شادی» قابل تصور است، «بهشت» است. وگرنه دنیا جای شادی نیست. حالا ممکن است در زمان ظهور، یا در زمانهایی که ولی معصوم خدا در جامعه حضور محسوس و مشخص داشته است، نگریستن به چهره وی، انسان را شاد بکند. و گرنه حالت دیگری برای شاد بودن در این جهان تصور نمی کنم.

شادی در این دنیا ممکن نست. اما به خاطر زندگی و لوازم آن، مجبور هستی با چهره باز و خندان با زن و بچه ات، با دوستان و با مردم روبرو شوی و با گفتارت شادی را در دلهای آنها بکاری (این قسمتی از همان مسئولیتی است که در مقابل آنها داریم). اما حقیقت این است که این فقط در ظاهر توست. احساس حزن و تنهایی و غربت، لحظه ای از قلبت جدا نمی شود.... و همین مدام وجود دارد تا زمانی که انسان وارد بهشت بشود (یا شاید هم بهشت در همین دنیا تحقق یابد).

حالا معلوم می شود که چقدر لحظه رفتن از این دنیا، لحظه خوبی است. چه مفهوم شیرینی.

حقیقت این است که مرگ، چیزی است که شاید هیچ چیزی ذاتاً از آن شیرینتر و لذیذتر نباشد. اما این ماییم که با اعمال و رفتار نامناسب خودمان، این حلوای شیرین را ، این گل زیبای دلفریب را، چون اژدهایی برای خودمان ترسناک و دلهره آور می کنیم. (فألقاها فاذا هی حیّة تسعی. قال خذها و لاتخف. سنعیدها سیرتها الاولی4).

رفتن، شیوه های گوناگونی دارد، هر کسی جوری می رود، اما من بهترینش را می خواهم. خودم که لیاقت و آبرویی ندارم. وجودم پر از ظلمات بعضها فوق بعض5است به گونه ای که سر به اذا أخرج یده لم یکد یراها6 می سایم. اما یار، کریم است. حالا که یار کریم، است، من هم جسارت می کنم و شهادت را می خواهم....

هر وقت تلویزیون چیزی از شهادت پخش می کند، یا مقام معظم رهبری جمله ای در این باره می فرمایند، مثل بچه کوچکی که شکلاتی را دست بچه های دیگر می بیند و از مادرش بهانه آن را می گیرد، من هم دوباره بچه می شوم و بهانه میگیرم....
من شیوه امروزی اش را، یعنی همان ..... را دوست دارم.

همیشه معتقد بوده ام که انسان باید همت عالی داشته باشد. امروز هم که میلاد حضرت امام موسی ابن جعفر علیهما السلام است. کسی را رد نمی کنند. (نمیدانم چرا فرزندان موسی ابن جعفر (ع) را اینقدر زیاد دوست دارم!)

1. سوره بقره، آیه 286
2. سوره شعرا، آیه 3
3. سوره احزاب، آیه 4
4. سوره طه، آیات 20-21
5. سوره نور، آیه 40
6. سوره نور، آیه 40


  

موضوع این وبلاگ سر جای خودش باقیست. هیچ تخفیفی در آن داده نشده است. اما می خواهم چیزی بگویم:

حس ام به من می گوید: « ممکن است انسان با ازدواج های متعدد و داشتن همسران شایسته (النادر کالمعدوم!) تنهایی اش کمی (تنها در حد چند میلی متر) کاهش یابد؛ اما تنها چیزی که می تواند احساس تنهایی انسان را کاملاً از بین ببرد، « شهادت » است و این، غایت مطلوبهای ممکن است».

این را حس ام چنان واضح و روشن به من می گوید که برای قبول کردن آن نیاز به هیچ دلیل و برهانی ندارم (آن را در درونم وجدان می کنم). البته بحمدالله من می توانم از این نکته دفاع علمی هم بکنم، اما فعلاً در اینجا همینقدر بس است.

باز تأکید میکنم: در موضوعیت موضوع این وبلاگ (پست اول) ، هیچ تخفیفی داده نشده است.

روز وصل دوستداران یاد باد


  
   مدیر وبلاگ
ساعت به وقت کربلا
أنا منصور من عند ابا عبدالله (ع) علی اعداء الله.
خبر مایه
آمار وبلاگ

بازدید امروز :12
بازدید دیروز :10
کل بازدید : 19723
کل یاداشته ها : 17


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ